X
تبلیغات
نویسا

نویسا

روزانه های دهه ی بیستم زندگی من

کسی نمی داند چه اندازه دلم گرفته است

کسی نمی داند که من حتی خودم هم دیگر حوصله ندارم که بنشینم پای درد ِ دل ِ خودم .

کسی نمی داند که من روزی هزار بار تمام معادلات زندگی ام به هم می ریزد و من فقط مبهوت و حیرت زده نگاه می کنم !

کسی نمی داند آن قدر نازک شده ام که با هر اشاره ی کوچکی فرو می ریزم و می شکنم در خودم ...

کسی نمی داند خودم را می کشم اما هرچه می کنم نمی توانم با دنیا کنار بیایم ...

کسی نمی داند گمشده ای دارم که هر چه بیشتر می گردم کمتر پیدایش می کنم ...

کسی نمی داند و خودم هم نمی دانم که گمشده ام چیست یا کیست !

کسی نمی داند این که شوق چیزی را داشته باشی که اصلا نمی شناسی اش یعنی چه !

کسی نمی داند اینکه آرزوی چیزی را داشته باشی که نمی دانی چیست یعنی چه !

کسی نمی داند که هر ثانیه چقدر سنگین بر من می گذرد ...

کسی نمی داند پرم از بغض و گریه و اشک ...

کسی نمی داند و خودم هم نمی دانم که دقیقا چه مرگم است !

کسی نمی داند

و من حالم اصلا خوب نیست ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ساعت 16:16 توسط نویسا |


دوستت دارم

آن اضطراب ِ نشاط انگیز ...

اندوه عجیبی که همیشه با من بود ...

احساسی که عمیقا دوستش داشتم ...

آن چه من را به خودم و به خدایم نزدیک تر می کرد ...

به هر بهانه ای دلم را تکان می داد ...

نگاه های عمیق به من هدیه می کرد ...

و امید ...

و تمام هویت من بود ...

و تمام آن چیزی بود که از خود داشتم و در خود ...

همان چه که تنهایم می کرد ...

در عین بودن در جمع!

و ...

بهترین توصیفش را در همان عبارت اول گفتم: اضطراب ِ نشاط انگیز!

مدت ها بود که دیگر نداشتمش!

و من "هیچ" نبودم ...

حالا اما ...

- نمی دانم انگار دعای عزیزی در حقم مستجاب شده -

احساس می کنم دوباره دارد می آید ...

این روزها ...

هرازگاهی از بالای دیوارهای ویرانه ی دلم به داخل سرکی می کشد دزدانه ...

و من سرشار می شوم ...

از احساس های بازیابی شده ام!

و هر لحظه عاشق می شوم ...


بیا ...

همیشگی شو!

تمام ِ من!

دوستت دارم ...


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392 ساعت 0:35 توسط نویسا |


من اتاکم نجی

یا حق


داشتم به خدایی ِ خدا فکر می کردم

به اینکه

من

هر چه که باشم

و تو

هر چه که باشی

خداوند

به دلیلی خاص

ما را کنار هم قرار داده ...


پی نوشت: خدایا به خاطر امروز، تو را شکر.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392 ساعت 18:2 توسط نویسا |


حس ِ ناب ِ لیموترش تازه

یا لطیف


همیشه سعی کرده ام فاصله ام را با دیگران حفظ کنم

خدا خورشید را جایی قرار داده که گرم کند اما نسوزاند.


دوستانم را دوست دارم.

دوستی ها را دوست دارم ...

برایم مثل ِ عطر ِ لیموترش ِ تازه می مانند!

عطری که تمام احساس های خوب را به من هدیه می کند

توی هر شرایطی ...




+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 ساعت 21:16 توسط نویسا |


یعقوب باشی و بفهمی یوسف تو / ارزش ندارد اینکه عمری کور باشی


این ثانیه های تب دار

که هیچ معنا و مفهومی نمی توانم برایشان پیدا کنم

عاقبت مرا از پا در می آورند.

نشسته ام به تماشای مرگ ِ تدریجی ِ تمام ِ آرزوهای ناب ِ زندگی ام!

کافی است دو سه ثانیه حواسم پرت نباشد

هجمه ی بغض است و باران اشک ...

روزها می گذرد

و من مرهمی نمی یابم و هی زخم روی زخم ...

نمی دانم

عمارتی چنین ویرانه -دلم را می گویم- را

چگونه با خودم می کشم


دارم

درد می کشم!


نمی دانم

بدتر از قصه ی من کدام قصه است؟

می دانی

که تا به حال اینگونه بی پرده ننالیده ام ...

دل شکسته ام خدا !

خسته و خراب ...

به سبب تمام آنچه تو می دانی و هیچ کس نمی داند.

تحمل ندارم این دردهای سیاه را


شاید خدایا

بخواهی مهمانم کنی

به چند جرعه خوشبختی ...


خدایا ...

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392 ساعت 19:17 توسط نویسا |


یا طبیب القلوب

بعضی روزها

خواندن دو رکعت نماز صبح

برایم حکم آبی را دارد

که روی آتش بریزند !

روزهایی که قبل از اذان صبح،

به ناگاه بیدار می شوم

و دل آشوبه ای به جانم می افتد که نپرس

دلیلش را نمی دانم ...

فقط این جور وقت ها

همان سر ِ جایم

چند مرتبه با خودم تکرار می کنم:

"یا الله  یا الله  یا الله ... "

این هم یادگاری است که از حجه الاسلام ماندگاری برایم مانده.

دل آشوبه اما تمامی ندارد

حتی کمی بعد

اگر صدای اذان را بشنوم،

باز هم آرامی توی کار نیست ...

تا وقتی که بلند شوم

وضو

و 

دو جرعه نماز ...




خدایا

برای نعمت ِ نماز

تو را شکر !

یاری ام بده

همیشه قدر بدانم.


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ساعت 15:28 توسط نویسا |


...


نمی دانم ز منع گریه مقصد چیست ناصح را !

دل از من، دیده از من، اشک از من، آستین از من ...



*میرزا محمد مازندرانی

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 ساعت 18:31 توسط نویسا |


کوتاه به همسرم

هوایم را داری

حتی وقتی که شبها وقت ِ خواب، من تازه حرف زدنم می آید و تو با وجود خستگی های زیادت به حرفهایم گوش می دهی. من اهل زیاد حرف زدن نیستم، تو هم این را می دانی. من فقط نمی دانم چرا بی موقع حرفم می آید! نه حرفهای مهم! حرفهای همینجوری... :) که اصلا ِ اصلا اهمیت خاصی ندارند اما باید ِ باید که برایت بگویمشان :) خودت هم دوست داری. و تو هروقتی که باشد برای شنیدن من آماده ای... وسط حرفهایم حتی گاهی از خستگی خوابت می برد... من که چشم هایت را نمی بینم توی تاریکی؛ فقط وقتی می فهمم خوابی که جواب "خب؟" گفتن هایم را نمی دهی :) و من چقدر بدجنسم که اینجور وقت ها کمی بلندتر اسمت را صدا می کنم و می پرسم "خوابیدی؟ :(" و تو بلافاصله جواب می دهی "نه... نه میخوای بگم چی گفتی؟" و بعد کمی قبل تر از آخرین حرفهایم را برایم بازگو می کنی :) :*

من دلم خیلی برایت تنگ می شود گاهی... بعد از همه ی این بگومگو(!)های شبانه، من چون دلم برایت تنگ است می گویم "نخواب... :( " و تو هنوز جواب نداده ای که خودم خوابم برده است :)

قصه ی به ظاهر تکراری ِ هرشب!


می دانی؟

تو آرام و صبور و مهربانی ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392 ساعت 15:17 توسط نویسا |


ن و ی س ا

وقتی می خواهم بنویسم، باید حالم خوب باشد. نه اینکه حتما خوشحال باشم یا اصلا ناراحت و دل گرفته نباشم، نه. فقط باید حالم خوب باشد. فکرهایم خوب باشند... باید حالم قبل از اینکه بخواهم بنویسم هم خوب باشد! و همینطور مطمئن باشم که حالم بعد از نوشتن هم خوب خواهد بود! و هیچ چیزی قرار نیست حالم را بد کند. خیلی زیاد است همه ی اینها را با هم داشتن... برای همین است که اینجا گاهی خیلی سوت و کور می شود. گاهی که حالم زیاد خوب نباشد...


همین

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392 ساعت 14:57 توسط نویسا |


♥...

الا بذکر الله تطمئن القلوب

 

 

تاپ

تاپ

تاپ تاپ تاپ . . .

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ساعت 11:3 توسط نویسا |


عطر سیب

هیچ کدام از ادکلن هایت

عطر سیب های سرخی که برایم می آوری ندارند ...

حتی "اکتیو مَن" !

و راستی چگونه  ممکن است که یک ترکیب شیمیایی بتواند

جای عطر چیزی را بگیرد

که سیب باشد،

سرخ باشد،

و تو برای من آورده باشی اش !

هرگز.

سیب یک لحظه یک اتفاق است / اتفاقی که باید بیافتد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391 ساعت 17:30 توسط نویسا |


این لبخند ها

دوست داشتن است

ترجمه ی همه ی لبخندهایی که بی اختیار و بی وقفه روی صورت ها می نشیند ...

مثلا ثانیه هایی که

مریض بوده باشی

به اصرارش آماده شده باشی

بیاید دنبالت

بروید زیر سقفی که

کمتر از یک ماه دیگر

سقف مشترکتان خواهد بود ...

برایت سوپ آورده باشد،

و دو دانه لیمو .

یک برگ روزنامه پهن کنید

بشود دومین سفره دو نفره تان

زیر سقفی که

کمتر از یک ماه دیگر

سقف مشترکتان خواهد بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391 ساعت 17:25 توسط نویسا |


و ای عشق ادرکنی

سلام 

یکی دوتا سوال بپرسم جواب بدین ؟

تا حالا شده کسی لیلی رو بیشتر از مجنون دوست داشته باشه ؟

یا شیرین رو بیشتر از فرهاد ؟

کاری رو که فرهاد برای بدست آوردن شیرین کرد حاضرین برای معشوقتون انجام بدین ؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ساعت 4:13 توسط همسفر |


و ان یکاد . . .

این روزا ...

هیچی ولش کن !

 

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

نزديك است كه كافران هنگامي كه آيات قران را مي شنوند تو را با چشمان خود هلاک کنند و می گویند او دیوانه است در حالی که قران جز مایه بیداری برای جهانیان نیست.همه ما آیات پایانی سوره قلم را بارها شنیده ایم، خیلی از ما قاب عکسی از این آیات را بر در و دیوار خانه زده ایم و بعضی از ما این آیه را بر کاغذی نوشته و درون رقبه ای (کیسه چرمی حاوی دعا) بر گردن خود انداخته ایم تا از چشم زخم در امان باشیم. اما واقعا این آیه اشاره به چشم زخم یا به قولی چشم زدن دارد؟ مفسران سه تفسیر برای جمله" تورا با چشمان خود هلاک می کنند" آورده اند:1- بعضی منظور از این جمله را نگاه غضب آلود مشرکان به پیامبر دانسته اند.2- بعضی ها منظور از این جمله را این دانسته اند که دشمنان با استفاده از نیروی مرموزی که در بعضی چشمهاست سعی دارند تا به پیامبر آسیب بزنند. مثال این نیروی مرموز را حداقل در فیلمها زیاد دیده ایم که طرف مثلا با نگاهش قاشق خم می کند یا...3- و عده ای دیگر منظور از این جمله را همان مفهوم عامه چشم زدن تعبیر کرده اند. این افراد بر این اعتقادند که این دو آیه اشاره به تضاد بین حرفهای کافران را نشان میدهد به طوری که از یکسو از شنیدن آیات قران چنان شگفت زده می شوند که از تعجب نزدیک است پیامبر را چشم بزنند اما از طرف دیگر حرفهایش را تکذیب کرده و او را دیوانه می نامند. به هر حال هر برداشتی که از این آیه بکنیم باید بپذیریم که اکثر مردم برای در امان ماندن از چشم زخم دیگران اعتقاد زیادی به این آیه دارند و بدین منظور یا این آیه را قاب کرده و به در و دیوار خانه می زنند یا آنرا در رقبه گذاشته به گردن می اندازند. نمیدانم شما هم اعتقاد به چشم زدن یا چشم شور دارید یا نه؟ اما به نظر من به هر حال چشم شور هم از آن پدیده هایی است که شاید علم آدمی هیچوقت نتواند آنها را تایید یا حتی تکذیب کند اما همه خوب می دانیم که همچین پدیده هایی وجود دارند! شاید متهم به خراتی بودنم بکنید اما مثالها و نمونه های زیادی را از افرادی که چشم شور دارند در میان اطرافیان خود دیده ام و این مثالها و جریانها آنقدر واضح و روشن بودهاند که جای هیچگونه تکذیبی را برایم نگذاشته اند.در میان روایات و احادیث هم اشاراتی به چشم زخم شده است:در حدیث آمده که امیرالمونین علیه السلام فرموده اند که پیامبر برای امام حسن و امام حسین رقبه گذاشتند  و این دعا را خواندند: شما را به تمام کلمات و اسما حسنای خداوند می سپارم از شر مرگ و حیوانات موذی و هر چشم بد و خسود آنگاه که حسد میورزد. در جای دیگر هم از پیامبر نقل شده که : اگر چیزی می توانست بر قضا و قدر پیشی بگیرد چشم زدن بود.و الله اعلم

منبع: http://sadegh56.blogfa.com/post-205.aspx

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391 ساعت 12:54 توسط نویسا |


یادم باشد ...

 

* احترام به افراد مورد علاقه ی همسرتان، احترام به خود اوست ....

 

* زندگی کردن با کسی که هیچگونه اخلاق بدی ندارد، مرتکب کوچک ترین اشتباهات نمی شود و حتی رأی و نظری از خود نمیدهد هنر نیست.  بلکه سازش و دوست داشتن فردی که گاه گاهی دچار اشتباه می شود و آدم را می رنجاند هنر است ...

 

* روی خوبی‌های همسرتان تمرکز کنید.
تمرکز روی نقاط مثبت، هم او را در نظر شما عزیزتر می‌کند، هم شما را در نظر او محبوب‌تر.

 

* رسول خدا می‌فرماید:  خدا رحمت کند مردی که در شب بیدار شود و نماز شب بخواند و همسرش را نیز بر این عمل تشویق نماید و اگر بیدار نشد (با اجازه قبلی او) به صورت وی آب بپاشد و او را بیدار کند  

 و 

 خدا بیامرزد زنی را که در شب برخیزد و نماز شب بخواند و شوهرش را نیز بدین عمل وادار کند و اگر از جای برنخواست (با اذن قبلی او) آب به صورتش بپاشد تا او را بیدار کند. میزان الحکمه/ج7

 

 

* یکی از عشقولانه های رابطه زن و شوهری اینه که از هم کینه به دل نمیگیرن!

تا همین چند دقیقه پبش دعوا و بگو و مگو داشتن اما بعدش فراموش میکنن و روز از نو روزی از نو!

نکته ای که تو بقیه رابطه ها نمیبینی.

 

 

* استفاده ی بعضی کلمات محبت آمیز ِ "اختصاصی" برای همسرت، میتونه این احساس رو به اون بده که برای تو با دیگران فرق داره... 

کلماتی که فقط و فقط برای اون به کارمیبریشون...

 

 

* گاهی وقت ها لازمه یه کارهایی رو فقط و فقط به خاطر همسرمون انجام بدیم ..... 

 

* این افتخار را به همسرتان بدهید که
تحسین زیبایی‌هایش را 
قبل از هر کسی، 
از زبان شما بشنود.

و به خاطر همهٔ زیبایی‌هایش (ظاهری، اخلاقی، معنوی...)، شاکر خدا باشید.
 
 
 
 
 
 
>>> گزیده هایی از وبلاگ ازدواج نوشت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ساعت 18:27 توسط نویسا |


انتظار

حتما نمی دانی طعم ثانیه هایی را که به انتظار می گذاری ام... حتما نمی دانی :(

تلخ است عزیزم! کشنده است برادر من! (شوهر من!)

رحم کن

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391 ساعت 17:32 توسط نویسا |


و ان یکاد

بسم ربی

عصر بود..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ساعت 17:23 توسط نویسا |


گفت الله ِ تو خود لبیک ماست !

 

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

دلتنگی   (۱)

  دلتنگی چیست ؟  (۲) 

 و تو چه می دانی که دلتنگی کدام است ؟  (۳)

. . . . . . .

. . . . .

. . .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 ساعت 15:43 توسط نویسا |


عصر یک جمعه ی دلگیر

یا حق

خندیدن آسان است؛

و گریه کردن، آدم را آرام می کند.

ولی امان از این بغض ها. . .

که با هزار زور و زحمت

باید کنترلشان کنی

که نشکنند

که بی موقع نشکنند

بی موقع که می گویم،

یعنی مثلا وقتی با عزیزت

از پشت تلفن حرف می زنی

و نمی خواهی بغضت را بفهمد

نمی خواهی گریه ات بی قرارش کند

نمی خواهی بی تابی ات، بی تاب ترش کند

.

.

.

خدایا

سخت تر است

از همه ی امتحان هایم سخت تر است این!

.

.

.

بنده نواز!

آغوش بگشا

این جا کسی دارد

بال بال می زند ...

.

.

.

پی نوشت: الهی شکر ... الهی شکـــــر ... الهی شکـــــــــــر ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391 ساعت 21:53 توسط نویسا |


بسم رب العشق

خدایا ، تو خودت بهتر میدونی این روزها خیلی داره سخت میگذره

همه چیز یک طرف =« امتحانات خانم هم یک طرف

کم میتونم ببینمش ، وقتی هم که میبینمش زمان خیلی تند میگذره و دوباره ...

سعی می کنم کم برم سراغش تا بتونه خوب به درساش برسه ولی خودم دوباره خودم رو گول میزنم و یه راه برای دیدنش دست و پا میکنم .

وای خدای من ، چه میکنه این تب و تاب عاشقی

امروز یکم ویژه تر دیدمش

خدارو شکر


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ساعت 0:36 توسط همسفر |


لتسکنوا الیها

یا حق

امروز از صبح خیلی ناراحت بودم و همه ش توی فکر کارهای عقب افتاده م. هرکس می دیدم می پرسید :"چته فلانی ؟ خوبی ؟ " می گفتم "اوهوم .."

آروم نمی شدم ولی...

تا اینکه زنگ زد. کمی احوال پرسی و بعدم گفت نزدیکتم. کاری بود بگو....

منو میگی یه دفعه ای این شکلی شدم :

وَمِنْ آيَاتِهِ أَن خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْكُنُواْ إِلَيْهَا...

شکرا لله ...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391 ساعت 18:11 توسط نویسا |


چت :)

یا حق

فقط همین قسمت اش را عمومی می گذارم؛ برای قشنگی !

 

 من:  ‫تو میگی چیکار کنم آروم شم؟‬

‫چه کاری رو شروع کنم که ته قلبم مطمئن بشم شاکرم؟‬

او:  می دونی خدا توی قلب بندشه

این احساس رو قبل از اینکه بوجود بیادخدا درک می کنه

Sent at 3:14 AM on Sunday

او:  ولی اگر خیالت راحت نیست

دو رکعت نماز بخون

خدا قبول می کنه

 

این جا به پهنای صورت اشک می ریزم...

 

 او:  هستی خانمم

؟

من:  ‫هستم ................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391 ساعت 3:48 توسط نویسا |


بشوی اوراق اگر هم درس مایی...

یا حق

حالا که چهار روز از با هم بودنمان می گذرد، هنوز که هنوز است گاهی از خاطرم می گذرد: "نکند خواب می بینم..." آن قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد و آن قدر رویایی بود و دوست داشتنی... که بیشتر به خواب می ماند تا واقعیت.

داستان ِ شب یلدای عمرم را می گویم. همان قشنگ ترین سه شنبه شبی که بر سال های عمرم گذشت.

صدای قلبم را می شنیدم وقتی خطبه عقد جاری شد و....

سه نقطه بعد... عشق اتفاق افتاد...

بر زبانم یک چیز می گذشت و بر دلم صد چیز... چقدر روی این ثانیه ها فکر کرده بودم اما هنگامه ی تجربه شان، مثل این بود که چشمانم را بسته باشند و گذاشته باشند درست وسط یک جزیره ی ناشناخته ی کشف ناشده !

هوای خانه کافی نبود برای استشمام عطر آن ثانیه ها. تنگی نفس گرفته بودیم...

- می خوای سوئیچ رو بگیرم؟

- بگیر...

کجا اگر می رفتیم بهتر بود؟ اوهوم... جایی که بیارزد به خاطره انگیز شدنش و اولین گشت ِ شبانه ی دونفره مان شدنش. جایی مثل گلزار شهداء. و عرض ارادت به محضر رفقایی که زیاد به گردنمان حق دارند.

پی نوشت: نمی دیدمت توی آن لحظه ها... چندساعت قبل اما، فیلمش را نگاه می کردم. با توام! تماشایی ترین منظره دنیا ! چقدر خواستنی بودی و دوست داشتنی توی آن حجب و حیای مردانه ات.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391 ساعت 1:40 توسط نویسا |


آخرین روز ِ یک نفره بودن !

یا حق

اگر خدا بخواهد،

از امشب،

قرار است دو رکعت نمازم ثواب هفتاد رکعت داشته باشد :)

 

 

پی نوشت۱: داشتم فکر می کردم بله رو چه طوری بگم ... :)

پی نوشت۲: دلم کتاب ِ "مطلع عشق" سید علی خامنه ای -مد ظله العالی - رو می خواد ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391 ساعت 10:56 توسط نویسا |


یا رفیق

یا حق

 

 ت ر ک ی د    ا ی ن     د ل  . . .

تب و تاب این ثانیه ها، فقط چشیدنی ست. پرم از حرف، اما هیچ کلمه ای ندارم برای گفتن ... چشمانم را که روی هم می گذارم، گوشه ی پلک هایم خیس می شود. نه اشک غم است نه حتی شوق... نمی دانم چیست...

 

توی این لحظه ها

همه اش فکر می کنم

خدا کند بتوانم

تا همیشه

بهترین ِ زندگی اش

باشم؛

همسفر تا بهشت

.

.

.

خدا کند ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391 ساعت 13:44 توسط نویسا |


کار دل است...

یا حق

ظهری بعد ِ جلسه، توی حوزه، ده دقیقه ای هنوز فرصت داشتم تا شروع کلاس. حالم خوب نبود. تند و تند نفس عمیق کشیدن هم - که این روزها تنها مسکن ِ سرپایی ِ من است! - دیگر فایده نمی کرد. چه دردسری درست کرده برایمان این روزها... دلم را می گویم. رفتم سمت بالاترین قفسه ی کتاب. قرآن را برداشتم. وخامت حال ِ دلم، فرصت نیت هم نداد. بازش کردم... اعوذ بالله من الشیطان الرجیم... بسم الله الرحمن الرحیم... فانجیناه و اصحاب السفینه... بارانی از آرامش به دلم ریخت. چشمانم را بستم و برایش دعا کردم. هو الذی انزل السکینه...

خداوندا

پناهش باش

یارش باش

جهان تاریکی محض است

می ترسم

کنارش باش...

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ساعت 20:28 توسط نویسا |


خواب دیدم که تو می آمدی و دل می رفت...

برای مخاطب خاص:

چه حسی داری؟ نه واقعا می خواهم بدانم: کار و زندگی را از ما گرفته ای، خواب و خوراک را گرفته ای، از درس و مشق انداخته ای، چه حسی داری واقعا؟

دارم فکر می کنم قبلا ها، وقتی تو نبودی، من دقیقا روزها به چه چیزی فکر می کردم؟  به چه بهانه ای لبخند می زدم؟ به چه امیدی گوشی ام را چک می کردم؟ به چه بهانه ای نفس ... ؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ساعت 17:12 توسط نویسا |


به همین سادگی

یا حق

- پس اصل تون بر گذشت ـه... براش سعی نمی کنید...

- بله... باید این جور باشه :)

- خدا رو شکر :)

- :)

 

آدم ها مثل رود می مانند. راز زلالی رودها، در گذشتن آن هاست. رودها اگر جاری نباشند، اگر نگذرند، بوی ِ گندشان عالم را بر می دارد. دوست نداری حتی از کنارشان بگذری. هیچ ماهی ای توی همچین آبی نمی تواند نفس بکشد! لجن تمام سطحش را پر می کند و کم کم هیچ نمی ماند از آن طراوت و زلالی...

توی زندگی ما هم همین جوری است. هیچ آدمی بدون ِ "گذشت"، کامل نیست.

 آنقدر از پشت کوه نیامده ام که عقیده داشته باشم هیچ انسانی بد ِ انسان دیگر را نمی خواهد. نه!  می دانم... بعضی وقت ها می بینی... با همین دو چشمان خودت... که عده ای برای بد کردن حال تو در تکاپو اند! به تو حسادت می کنند. توقع بی جا دارند. کنایه می زنند.حساسیت بی مورد نشان می دهند.  بد نگاه می کنند. بد حرف می زنند. منت می گذارند. دلت را می شکنند... و و و ... همه اش حقیقت دارد اما باورم هست که گذشتن از کنار اینها هیچ سخت نیست. خدا این لبخند را از ما نگیرد :) لبخند همیشه از سر خوشحالی که نیست. اما همیشه مفید است. تو لبخند بزن. مدام در برابر همه این ها لبخند بزن. دلت اگر خواست زیر لب هم بگو "آخی گناه دارن..."

واقعا هم "آخی گناه دارن... " گفتن دارد حال ِ همه ی من و شما، وقتی همین اصل ِ ساده ی "یک روز قرار است بمیریم" فراموشمان می شود. یک سوال: چقدر مگر وقت داریم برای زندگی؟

 

پی نوشت۱: دعای هنگامه ی مسح پا در وضو را خیلی دوست دارم: اللهم ثَبِّتنی عَلی الصّراطِ یَومَ تَزِّلُ فیهِ الأقدامُ وَ اجْعَل سَعیی فی ما یُرضیکَ عَنّی یا ذا الجلال و الاکرام

پی نوشت۲: تازه وارد! برای خودم دعا می کنم: تو خشنود باشی همیشه...

پی نوشت۳: شُكْراً لِلّهِ ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 13:31 توسط نویسا |


حاشا مکن دل را...

تا قبل ِ چهارشنبه، هیچ اتفاق ِ خاصی توی دلم نیافتاده بود. نگذاشته بودم که بیافتد! از ظهر ِ چهارشنبه تا همین لحظه اما؛ از تو چه پنهان............... تازه همین حالایش هم.............. وگرنه معلوم نبود................ انگار نه انگار تا همین دو هفته و دو روز پیش، .................. حالا،................

نگران این سه نقطه های ممتد نباش خیلی. بعدها همه اش را برایت ترجمه خواهم کرد. اگر خدا بخواهد...

حالا فقط همین قدر بگویم که سخت می گذرد. همین قدر بگویم که این روزها، صدقه که می دهم به نیت توست. دعا که می کنم برای توست. و نماز ِ شکر که می خوانم، به خاطر بودن ِ توست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 17:14 توسط نویسا |


مضطر

یا حق

بعضی چیزها را به گمانم آدم فقط یک بار توی زندگی اش تجربه می کند. بعضی احساس ها را فقط یک بار می چشد. هیچ فراموشم نمی شود حال و هوای آن روز صبح ام را. دست ِ چپم به شدت درد می کرد. پلک که می زدم، قطرات اشک ِ سرد بود که روی گونه هایم می لغزید. چشمم به تخته وایت برد بود اما هیچ نمی دیدم. مردم و زنده شدم تا یک ساعت و نیم ِ کلاس تمام شد. بیرون زدم. نمی توانستم یک جا بمانم. توی راهروی دانشکده می رفتم و می آمدم. نگاه های متعجب دیگران هیچ برایم مهم نبود. یا راه می رفتم یا در حال اس ام اس نوشتن بودم یا در حال صحبت. و در تمام این حالت ها یا اشک می ریختم یا بغضم را قورت می دادم! نمی دانم قابل تصور است یا نه. ولی همین بود حال و روز من. نمی دانم. انگار به یک باره فهمیده باشم چقدر مهم اند این روزهای من! و چقدر سخت می تواند باشد یک انتخاب! و چقدر سنگین است بار این مسئولیت روی دوش های من...

سه شنبه بود. ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱. دم ِ ظهر، با مادرم که حرف زدم خیلی آرام تر شدم اما هنوز اشک ِ اضطراب از چشم هایم می بارید. پناهنده شدم مزار ِ شهدای گمنام دانشگاه. مثل همیشه سبک شدم. روی سنگ قبرشان با انگشت اسمم را نوشتم... و اسمش را. گفتم زحمتش را شما بکشید... من حساب بلد نیستم. خودتان یک جمع و تفریقی بکنید ببینید جواب آخرش چه می شود.

بعد هم راحت و آسوده برگشتم دانشکده. دانشجو باید، رفیق داشته باشد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 17:1 توسط نویسا |